
| غم عشقت بیابان پرورم کرد |
|
فراقت مرغ بیبال و پرم کرد |
| بمو گفتی صبوری کن صبوری |
|
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد |

به صحرا بنگرم، صحرا ته بینم
به دریا بنگرم، دریا ته بینم
به هرجا بنگرم، کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته بینم

بود درد مو و درمونم از دوست
بود وصل مو و هجرونم از دوست
نصیب کس مبو درد دل ما
که بسیاره غم بیحاصل ما

خوش آن ساعت که یار از در، در آیود
شب هجرون و روز غم سرآیود
ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق
همی واجم که جایش دلبر آیود

التماس دعا
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/04/16ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط نی لبک
|

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید
شعر : مولوی
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/03/23ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط نی لبک
|

تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.
«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می شوی، همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی. جمعه که از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می کنند و آمدنت را به انتظار می نشینند...
و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می کنیم.
گفتند كه...
گفتند: مي آيي
وقتي كه كودكي دو سه ساله بودم
مي گويند: مي آيي
حالا كه بيست و يك ساله ام
خواهم گفت: مي آيي
به كودكي كه شايد دو سه ساله باشد
حالا خودمانيم
اين بهار هم كه از آن توست
و تو
روياي چشم هاي نگران «نرگس»ها
كرم نما و فرود آ...
زمين
كمينگاه دشمنان و تنها دليل دوستدارانت كه نباشد
اميد گاهيست كه هرازگاهي
-باراني كه شديم-
دست ها را در آسمانش بلند مي كنيم
راستي چرا؟
هنوز خط خطي هايمان پاك نشده
مچاله مي شويم زير خروار ها خاك!
بگذار كمي خصوصي حرف بزنيم
-بي شيله پيله-
جهان مثل تيله
مي چرخد و
هر ثانيه اش صورتي را نشان مي دهد
كه ناآشناست!!!
براي من
براي ما
كه ترا فرياد مي زنيم:
اينها بهانه اي بيش نيست
تا تو بيايي
شعر از : ليلا بشيري
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/03/05ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط نی لبک
|

در خود سکوت می کنم چو سرم درد می کند
بارانی هستم و چشم ترم درد می کند
در زیر بار منت این نفس خیره سر
حس می کنم تمام تنم درد می کند
زندانی نگاه توام حالمو ببین
بی تو تمام بود و نبودم درد می کند
گفتم کبوتری شوم و بال و پر زنم
دیدم تمام بال و پرم درد می کند

اما
چون که گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
چون که گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از چه جوییم از گلاب
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/02/28ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط نی لبک
|

ای کشتی شکسته که پهلو گرفته ای
بر گو چرا تو دست به پهلو گرفته ای
گل را خدا برای سرور آفریده است
ای گل چرا به غصه و غم خو گرفته ای
گاهی زدرد شانه ز دل آه می کشی
گاهی زدرد دست به بازو گرفته ای
از ماجرای کوچه نگفتی به من بگو
اکنون چرا ز محرم خود رو گرفته ای

فصل غم است ای دل غمدیده گریه کن
بنشین به کنج خلوت و پوشی ده گریه کن
ایام فاطمیه رسید و در این فضا
عطر عزای فاطمه پیچیده گریه کن
از شعله های داغ جگر سوز او چو شمع
آتش بگیر ای دل تفتیده گریه کن
در ماتم حبیبه و محبوبه اش خدا
اکنونکه سوز دل به تو بخشیده گریه کن
التماس دعا
نشانی اشعار : http://www.emam8.com/index.php?limitstart=15
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/02/26ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط نی لبک
|

از سوز گريه چشم ترم درد می کند
تنها نه چشمها که سرم درد می کند
وقت نماز شب شده ،يا رب عنايتی نما
قامت خميده ام ،کمرم درد می کند
از بس که گريه کرده به شب زنده داريم
چشم ستاره سحرم درد می کند
شهادت بانوی دوعالم بهترین مادر آفرینش تسلیت باد .
+ نوشته شده در شنبه
1389/02/25ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط نی لبک
|

نمی دانم عاشق اشک می ریزد
یا باید اشک ریخت تا عاشق شد
نمی دانم باید همه او شوی تا عاشق باشی
یا باید عاشق باشی تا همه او شوی
نمی دانم دستانم اول از همه به سمت او دراز می شوند
یا این دلم است که هوای او می کند و بعد...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/02/22ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط نی لبک
|
در دل خود كشیده ام نقش جمال یار را
پیشه خود نموده ام حالت انتظار را
ریخته دام ودانه شه از خط وخال خویشتن
صید نموده مرغ دل برده از او قرار را
سوزم وسازم از غمش روز وشبان بخون دل
تا كه مگر ببینم آن طرّه مشكبار را
دولت وصل او اگر یكشبی آیدم بكف
شرح فراق كی توان داد یك از هزار را
چشم امید دوختن درره وصل تابكی
برده شرار هجر او از كفم اختیار را
ای مه برج معدلت پرده زچهره برفكن
شوی زچشم عاشقان زآب كرم غبار را
سوختگان خویشرا كن نظر عنایتی
مرهمی از كرم بنه ایندل داغدار را
شعر از علامه بزرگوار سید محمد حسن میرجهانی
+ نوشته شده در شنبه
1389/02/18ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط نی لبک
|
قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت
خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت
پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت
از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت
چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت
دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت
شعر از : رحمان نوازنی
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/02/05ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط نی لبک
|
نمی دونم تا بحال وقتی که صبح برای رسیدن به محل کار از منزل بیرون خارج می شین به منظره و حرکات افراد مختلف توجه کردین یا نه
معمولا عادات تکراری گاهی وقتا مانع دیدن و توجه کردن به بسیاری موضوعات میشه و این هم بعضی وقتا خوبه وهم بد . خوبه ازاین لحاظ که اگه می خواستیم به همه اون چیزایی که ازشون کلافه و عصبی می شیم دائما توجه کنیم دیگه چیزی برامون باقی نمی موند بدهم هست مثل اینکه گاهی وقتا نگاه مهربون مادر رو بخاطر تکراری شدن دیگه شاید نبینیم و ازش لذت نبریم
القصه
عده ای صبح که از منزل بیرون میان انقدر شاد و خندون ظاهر میشن که آدم حسرتشونو می خوره می بینی بسیار مرتب و اتو کشیده هستن و به هر کی میرسن معمولا یه صبح بخیر همراه با لبخند تحویل می دن و انقدر سرشار از انرژی هستن که دیدنشون توی اون موقع روز میتونه یه روز خوب و موفق رو حتی برای دیگرون هم رقم بزنه بخاطر انرژی های مثبتی که صادر می کنن
این آدما حتما صبح زود از خواب بیدار شدن نمازی خوندن ورزشی کردن بساط صبحونه ای بپا کردن و با اعضای خانواده کلی صمیمیت از خودشون دروَکردن بعدش هم با نشاط اومدن بیرون و انقدر مصمم هستن که اگه بهشون بگی این کوهو جابجا کن با همتی مضاعف میگه حتما عزیزم و ....
ولی بعضی از افراد رو می بینی که انگار از خلقت خودشونم پشیمون و بیزار هستن انگار با کتک از خونه بیرونشون کردن موهای ژولیده ، لباسهای اتونکرده ، صورتهای نشسته و خواب آلود و قیافه های عبوس و بدعنق که هرکی از کنارشون رد بشه می خوان که تمومی ناراحتی شونو سرش یهو آوار کنن بقولی هنوز یخشون وا نشده اگه ازشون هم بپرسی که چه انگیزه ای برای زندگی داری و یا می خوای چیکار کنی می بینی یه نگاه عاقل اندر سفیه بهت می کنه و با بی حوصلگی بهت می گه عجب دل خجسته ای داری تو و .....
دیدن این آدما چقدر می تونه برای شکل گیری یه روز کاملا ناموفق و سرشار از بدبیاری موثر باشه (بخاطر انرژی های منفی صادر شده ازشون)
نمی دونم شما جزء کدوم افراد هستین ؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/01/29ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط نی لبک
|